پرینت

کودک خلبان

 

پسر بچه در همه درسها نمره عالی گرفت ، حالا همه شرایطش برای ورود به مدرسه تیزهوشان آماده بود.لباسهای کهنه به تن داشت و کفشی که زهوارش در رفته بود ، اما لبخندی باشکوه بر لب داشت.

 مدیر مدرسه از او پرسید : شغل پدرت چیست پسرم؟

 - پدرم مرده.

واقعاً متاسفم ، پس حتماً با مادرت زندگی می کنی؟

- نخیر او هم مرده .

تنها زندگی می کنم.

مدیر لحضه ای به قدو قواره کوچک و نحیف پسر خیره شد ، بغضی به آرامی داشت در گلویش شکل می گرفت.

- کجا زندگی میکنی پسرم؟

توی خیابان ، زیر یک پل.

- پس چطور ، چطور توانستی در درسها نمره بیاوری؟ چطور کتابها را خوانده ای؟

پسر از پنجره به حیاط اشاره کرد ، پیرمردی عصا بدست روی سکوی سیمانی نشسته بود و لبخندی مهربان برلب داشت . او یک معلم بازنشسته بود . روزی که بازنشست می شد ، تصمیم گرفته بود تمام دانش و تجربه اش را وقف بچه های بی خانمان کند تا سواد یاد بگیرند و از نعمت دانش بی بهره نمانند . او حالا چندین فرزند خوانده داشت . که مهندس یا پزشک بودند و هر از گاهی به او سر می زدند .

مدیر پرسید : می خواهی چه کاره بشی؟

پسر با قدرت گفت : می خواهم خلبان بشم .

مدیر دوباره به جسم نحیف و لاغرش نگاه کرد . با خودش گفت هوش بالایی دارد اما جسمش برای خلبانی ضعیف است ، باید از حالا فکری به حالش کرد . مرد خیری را می شناخت ، او مدرسه شبانه روزی داشت که وقف کودکان بی سرپرست بود . از پسر خواست که بنشیند ، بعد همینطور که به پیرمرد درون حیاط نگاه می کرد ، گوشی تلفن را برداشت تا به مدرسه شنانه روزی زنگ بزند.

احمد حسن زاده