پرینت

یلدا بانوی بخشنده ای که من می شناسم

     حالا که دوباره دارد آمد ، می خواهم بگویم من یلدا را خیلی وقت است می شناسم . تقریبا از همان اولین روز زندگی ام . درواقع ، اولین بار یلدا را وقتی دیدم که من تازه به دنیا آمده بودم و دیدم که یلدا به خانه ما آمده و با پدر و مادرم حسابی گرم گرفته است . مردم ، یلدا را از جمله جشن های باستانی ایرانیان می دانند که آداب و رسوم خاص خود را دارد . از جهت اسم و رسم ، شب اول زمستان و طولانی ترین شب سال است . شبی که در سرزمین ما خیلی ها رسیدنش را بهانه می کنند تا دور هم جمع شوند ، بگوبخند کنند و تاجایی که می توانند بیدار بمانند و خوش بگذرانند و شاد باشند.

     من ولی از همان روز اول که دیدمش (درحقیقت از همان شب اول) ، حس کردم یلدا فقط برای جشن گرفتن تولدها و هدیه کردن شادیها به مردم ، پا به عرصه هستی گذاشته است . همسایه های ما ، می گویند شب یلدا بعد از نوروز تنها جشنی است که همیشه در میان ما ایرانی ها پایدار مانده دور هم بودن و خوردن آجیل مخصوص ، هندوانه و انار و شیرینی و میوه های گوناگون ، گرفتن فال حافظ و شاهنامه خوانی و... که هر کدام حکمت خاص خودشان را دارند و البته بیشتر جنبه نمادین ... اینها مهمترین آداب و رسوم های ویژه شب یلدا است . همسایه ها البته غصه دارند که این آداب و رسوم ، در روزگار ما با وجود تکنولوژی و سرگرمی های مختلف مثل گذشته مورد توجه قرار نمی گیرند ...

     من ولی فکرمی کنم که یلدا همه ش این نیست ، یلدا بانوی بزرگوار و بخشنده و روشنی است که وقتی می آید ، همه ش بفکر تقسیم مهربانی و پیوند و لبخند است ... مواظب است که خدای نخواسته ننه سرما آدمهای بی سرپناه وکم لباس را اذیت نکند . مواظب است که حتما چراغ خانه تمام همسایه ها روشن باشد و تاریکی زل نزند به چشمهای کودک یتیم محله ما . مواظب است که برف غصه ، روی موهای کودک یتیم ننشیند و یک شبه جوانها را پیر و پیرها را راهی رختخواب ابدی نکند . مواظب است که مردم دهکد ههای دور آنقدر سرگرم گاو و گوسفند نشوند که تولد بچه هایشان را جشن نگیرند و نفهمند چه اتفاق مهمی در زندگیشان افتاده است . من فکرمی کنم یلدا خیلی مهمتر از این است که فقط یک شب باشد دراز و سرد و بدقواره با انبوه پوست میوه و آشغال آجیل در بغلش که مدام تن رفتگر محله را بلرزاند و دل ساکنان ته کوچه را بسوزاند !. یلدا وقتی می آید با خود فقط بهانه شادی دارد . و بهانه فراموش کردن کینه ها و غصه ها . و بهانه یادکردن از فراموش شده ها . و بهانه پنهان کردن اشکها زیر برف ... و به دنیا آوردن نازو نوازشها در نازاترین شرایط ممکن ...  و جشن گرفتن تولد آدمهایی که هرچند جوانسال اند ، اما تازه باید متولد بشوند و سعی کنند در روشنایی فانوس شب یلدا ، کوچه هایی را ببینند که به درهای بسته ختم می شوند و به دلهای شکسته و به آدمهای خسته ... من در همین شب یلدا دوباره متولد شدم در دامن بانویی که من می شناسم و سرشار مهربانی و گرما و محبت و رفاقت و عشق است . در ابتدای کوچه ای که به چلچراغ چشم های معصوم و منتظر ختم می شود . در خیریه خوبی ها در انجمن صالحین.